تبليغاتX
<Lilypie Theme System : BlogFa --> من و آز و لوبیا
من و آز و لوبیا
*~*~عکس های آتلیه عسلک مامان~*~*

این عکس های مال روزی که دخترم نیم ساله شد! و قبل از زدن واکسن ۶ ماهگیش گرفته شده

از تمام برنامه ریزی هایی که برای اون روز کرده بودم همین عکس به مرحله اجرا رسید!

یک عکس عشقولانه هم من و دختری با هم گرفتیم که بنا به دلایل امنیتی دوست ندارم بزارم اینجا ایکاش بلاگفا هم مثل پرشین بلاگ میشد خصوصی گذاشت که فقط دوست جونام ببینن

 

 

راستی دوست جونا آهنگ کریسدی برگ که شعرش رو پایین نوشتم مال آلبوم Into The Light و اسم آهنگش For Rosanna است. هر کاری کردم که از تو اینترنت لینکش رو بزارم نتونستم ولی باز سعی می کنم. فکر کنم اگه بتونید برین تو یوتیوب تو آدرس زیر می تونید کلیپ اش رو ببنید

http://www.youtube.com/watch?v=Ho3bJxyxQ7E

از اعتصاب غذا آنیتا چیزی نمی گم که هر چی بگم کم گفتم فقط اینو بگم که پریروز به مرحله جنون رسیده بودم!!!! اصلاْ دهنش رو به هیچ عنوان باز نمی کنه! 

پ.ن نمی دونم چرا عکس ها رو اسکن کردم اینقدر رنگشون عوض شده و قرمز شده!!



| *| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~دختر شیرین من بالاخره غلت زد~*~*

Sweet girl of mine  

This song for the baby who changed my life

I’ll never forget when I saw you first

I thought that my heart would burst with the love that I have

As I watch you sleeping in here tonight

and I hear your breathing so soft and light

I can not believe all the things that I feel

When I hold you next to me

It’s the love that I have

Oh, how my heart it is shining with the love that I have

As you are growing from baby to child

I share the wonders that are in your eyes

and I am amazed at the way you change all according to the plan

and the love that I have

and when you are older, you will go away

You’ll see injustice and you’ll see pain

but never forget that I’m always there

Like a shadow by your side…

And you are mine, all of my life

Your are mine, all of my love

You are mine, blood of my blood

You are mine

دختر شیرین من

این ترانه برای کودکیست که زندگیم را دگرگون ساخت

اولین بار که دیدمت را هرگز فراموش نمی کنم

فکر کردم قلبم منفجر خواهد شد از عشقی که در سینه دارم

درحالیکه امشب تو را در خواب تماشا می کنم

و صدای تنفس نرم و سبکت را می شنوم

 نمی توانم هر انچه را که احساس میکنم را باور نمایم٬زمانیکه تو را در آغوش می گیرم

بدلیل عشقی است که در وجودم دارم

آه٬ چقدر دلم روشن است

و همینطور که از طفولیت به کودکی می رسی

شگفتی های دورن چشمانت را با من قسمت می کنی

و از دگرگونیهایت متحیر می شوم که چقدر منظم صورت می گیرد

هنگامی که بزرگتر می شوی از کنارم خواهی رفت

بی عدالتی ها و رنجها را خواهی دید

اما هرگز فراموش نکن که من همه جا حضور دارم

مانند سایه ای در کنارت...

و تو متعلق بخ منی همه زندگی منی

تو مال منی، تمام عشق منی

تو متعلق به منی، خونت از خون من است

تو متعلق به منی

 

 تا حال شده یک آهنگ رو بشنوین و یا یک شعر رو بخونی و احساس کنید از اعماق وجود شما داره صحبت می کنه. شعر بالا رو کریسدی برگ خونده! جالب اینجاست که من قبل از آنیتا چندین بار این آهنگ رو گوش داده بودم ولی پریروز برای اولین بار بعد از به دنیا آمدن آنیتا این اهنگ رو گوش دادم و ناخوداگاه اشکهام سرازیر شد. احساس می کردم این شعر برای من سروده شده! از پریروز تا حالا چند بار این شعر رو با آهنگ رو با ریتم های مختلف برای آنیتا می خونم و  اشکم هر بار سرازیر میشه! برای همین گفتم این شعر رو با ترجمه اش بزارم تو وبلاگ دخملم شاید  مامان های دیگه هم این احساس را داشته باشن!

پنج شنبه (۱۴ آبان) که از سرکار رفتم خونه پرستار آنیتا گفت که دخترکم غلت زده!! اولش که باورم نشد با خودم گفتم چون من روی غلط نزدن انیتا اینقدر حساس بودم اینجوری گفته که من دلم خوش بشه ولی عصر جلوی چشمای خودم غلط زد!!!!

دوست جونا نمی دونین چه احساسی بهم دست داد ! احساس مادر هایی رو داشتم که بچه اشون تو المپیاد اول شدن!!! حالا من خودم یک عمر اینجور مادر ها رو مسخره می کردم که اینقدر روی کوچکترین کار بچه اشون حساس هستن و پز می دن!!!!!!!! ولی چه میشه کرد ! با یک سرعتی بغلش کردم و قربون صدقه اش رفتم که طفلی بچه ام ترسید! و دیگه این کارو تکرارا نکرد!!!

 دخترم اولین کلمه زندگیش بابا روز دوشنبه ۱۱ آبان گفت. حالا نمی دونم این تصور من و همسری بود یا واقعاْ درست شنیدیم! آقای همسر داشت با آنیتا بازی کرد و داشت از اتاق می رفت بیرون که آنیتا برگشت و به باباش نگاه کرد و گفت بابا ولی این کارش هم مثل غلط زدنش دیگه تکرار نشد

 

 



| *| نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~دخترکم نیم سالش شد!!!!!!~*~*

 

عشق مامان در لحظه ای که شش ماه شد - ۹/۸/۸۸ ساعت ۳:۲۵ . ( دوست جونا می بینین که چقدر دخملی لاغر شده!)

دخترم

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر٬

رونقی دیگر هست! 

شش ماه با عشق تو نفس کشیدم شش ماه با نگاه تو٬ با بوی تو مست شدم٬ شش ماه با  کوچکترین مشکل و ناراحتی تو  نگران و مشوش شدم٬ شش ماه با لبخند تو به اوج لذت رسیدم٬ شش ماه هر لحظه با تو بودن مثل بودن در بهشت است ! شش ماه هر روز عاشق تر از روز پیشم!!!! دخترم  بهترین ها را فقط و فقط برای تو می خواهم!!!!!! 

عسل دل مامان٬ شش ماهگیت مبارک!!!!

با وجود اینکه سرم خیلی شلوغ بود ولی دلم نیومد که روز که شش ماه شدی آتلیه نبرمت! چون همون روز باید واکسن میزدی٬ و مامان هم باید برای بانک بند ناف آزمایش می داد! و آتلیه هم باید قبل از واکسن میرفتی برای همین از سرکارم مرخصی گرفتم تا بتونیم بریم و عکس بگیریم.

خدا رو شکر ایندفعه بعد از واکسن به شدت دفعه های قبل خیلی اذیت نشدی!

دوست جونا نمی دونم چرا این دخملی خوب وزن نمی گیره. وزن شش ماهگیش ۷۷۵۰ بود!!! خیلی بد غذا می خوره! از دست پرستارش هم خیلی عصبانیم بدون هماهنگی با من براش سوپ درست کرده حالا سوپ اشکالی نداره ولی اونقدر شور بود که نگو!!!! حالا خانوم با یک بار نمک خوردن اونم در حد شور حالا غذا بدون نمک نمیخوره!!! موندم باهاش چی کار کنم!

( عکس بالا قدیمی مال وقتی که رفتیم شهمیرزاد)



| *| نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~شانس گند من~*~*

از شانس گند من مادربزرگ آز بعد از ۱۰۰ سال امروز فوت کرده!!!!!!!!!!! ۱۰۰ سال زنده مونده بود حالا باید امروز فوت می کرد؟!!!!! تمام کارهامو برای مهمونی فردا کرده بودم حتی غذا هامو آماده کرده بودم. با کلی دوندگی صندلی گرفته بودم٬ وقت آتلیه٬ سفارش کیک.....! جدا از همه هزینه ها الان ۲ هفته است که دارم میدوم برای این مهمونی!!!!! تازه با کلی دوندگی و به هزار نفر رو انداختن برای مامانم اینا بلیط گرفته بودم و بیچاره ها دیشب اومدن! حالا مهمون یکه به هم خورده هیچی باید این طفلی ها رو بزارم برم شهرستان!!! الان هم دختر عمه آز زنگ زد که چون شهرستان آنفولانزا خوکی زیاد شده می خوام خانم حدادی( پرستار آنیتا و ترانه) رو با خودم ببرم٬ مامانت اینا هستن و تو مشکلی نداری برای آنیتا!!!!!  منم به خاطر آنفولانزا می خواستم یک روزه برم و آنیتا رو بزارم. طفلی مامانم چه گناهی کرده؟!!!!

چه می دونم فکر کنم وقتی شانس تقسیم می کردن من تو د.س.ت.ش.و.ی.ی گیر کرده بودم!!!

من آدم بدجنسی نیستم ٬ نه اینکه از فوتش ناراحت نشده باشم ولی واقعاْ دلم می سوزه!طفلی بچه ام هر وقت خواستم براش مهونی بگیرم اینجوری شد!!! به منم حق بدین!

پ.ن

اینم تمبر شخصی آنیتا خانوم



| *| نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~مهمونی نیم سالگی دخترم~*~*

از اونجایی که به علت فوت پدرشوهرم برای به دنیا اومدن آنیتا مهمونی نگرفتم قصد دارم برای تولد نیم سالگیش تولد بگیرم. این چند روز درگیر تدارک مهمونی هستم.  البته به علت اینکه ۸/۸/۸۸ و تولد امام رضاهست برای هر چیزی باید کلی این و اون ور برم چون همه می گن اون موقع وقت نداریم.سفارش کیک، تغییر دکوراسیون خونه ( تا فضا بازتر بشه)٬ کرایه صندلی( جالب از یک هفته قبل هر جا برای صندلی رفتم می گن اصلاْ هیچی نداریم!!!)٬ رزرو آتلیه ( البته اگر موفق بشم چون اونا هم وقت ندارم)و...

دیروز رفتم پست و از عکس پاسپورتش دادم براش تمبر یادگاری درست کنن و یکی از عکس های آتلیه اش رو دادم در سایز کوچیک چاپ کردن  که به مهمون ها یادگاری بدم.

خدا کنه مامانم اینا بلیط پیدا کنن و بتونن بیان البته بلیط رفت پیدا کردن ولی بلیط برگشت ندارن!

حساسیت آنیتا خدا رو شکر خیلی بهتر شده. ۵شنبه می خواستم گوش دخملی رو سوراخ کنم اما از سر کار رفتم خونه دیدم باز تمام زیر گلوش ریخته بیرون و طفلی بچه ام یک گوشش ۲ برابر شده بود ! و طفلی هی گوشش رو می کشید و گریه می کرد! یکی از فامیل هامون که دکتر گفت پماد کورتن استفاده نکن چون پوست رو تیره میکنه و مثل لک میشه! البته ختمی مثل آب روی آتیشه از وقتی بهش ختمی می دم و گل های ختمی رو روی پوستش می مالم و موز عصرانه اش رو هم قطع کردم کلی خدا رو شکر بهتر شده!

پ.ن شدیداْ به این فکر افتادم که گوشهای آنیتا رو سوراخ کنم اما به خاطر حساسیتش می ترسم. البته امروز وقت گرفتم از دکتر  و با پرستار آنیتا هم هماهنگ کردم که بیاد با من چون تنهایی نمی تونم ولی معلوم نیست که برم یا نه

 

پ.ن بالاخره طی یک اقدام ضربتی رفتم و گوش دخملی رو سوراخ کردم! جالبه وقتی شلیک کرد اصلاْ نفهمید و همینجوری نگاه می کرد ولی وقتی خواست پشت گوشواره رو ببنده گریه افتاد ولی بعدش کلی خوشحالی کرد الهی مامان قربون اون گوشت بشه جیگره مامان

راستی دوست جونا لطفاْ پیشنهاد بدین که چی کار کنم که گوش دخملم چرک نکنه



| *| نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~دخترم روزت مبارک~*~*

دختر گلم روزت مببببببببببببارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

                                                   

تقدیم به تک گوهر دنيای  زندگیمون             

آنیتا عزیز

دخترم با تو سخن مي گويم

                         گوش کن با تو سخن ميگويم

زندگی در نگهم گلزاريست، و تو با قامت چون نيلوفر، شاخه پر گل اين گلزاری

 من در اندام تو يک خرمن گل ميبينم، گل گيسو گل لبها گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان ديدم گل عفت، گل صد رنگ اميد، گل فردای اميد، گل فردای سپيد

مي خرامی و تو را مينگرم

    چشم تو آينه ی روشن دنيای من است

           تو همان خرد نهالی که چنين باليدی؟

                   راست چون شاخه ی سرسبز، برومند شدی!

                                                     همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی!

    تو گل شادابی، ای گل صد پر من، با تو در پرده سخن ميگويم، عشق ديدار تو بر گردن من زنجير است  و تو چون قطعه الماس درشتی کمياب، گردن آويز اين زنجيری، تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب، برخود ازرنج بپيچم همه روز، ديده از خواب بپوشم همه شام

دخترم گوهر من

                                   تو  تک گوهر دنيای منی

                                                                     دخترم ای همه هستی من

تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی، تو گلی دسته گلی، صد رنگی. تو يکی گوهر تابنده بی مانندی، ای سرا پا الماس.قدر خود را بشناس.قدر خود را بشناس

                                                                                                                                                                                                                  

کسی که همیشه و در همه حال قلبش برایت عاشقانه می تپد

                       

                                                                                 مامان

 

پ.ن این عکس را برای پاسپورت دخملی گرفتم



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط الهه |
*~*~حساسیت؟ آسم؟~*~*

این چند روز تعطیلات  ( البته ۵شنبه رو مرخصی گرفته بودم! هنوز یک روز بیشتر سر کار نیومده بودم) رفتیم شهمیرزاد( یک جای ییلاقی نزدیک سمنان هست) .

الان چند وقت که زیر گلو و چونه آنیتا جوشهای خیلی ناجوری زده حتی پشت و سینه اش! پوست بدنش هم حسابی خشکی زده با وجود اینکه من بدنش رو با ژل روغن جانسون که ۱۰ برابر چرب تر از روغن بچه اش چرب می کنم.

پسر دایی آز دکتره ولی متخصص جراح مغز و اعصاب٬ اون گفت شاید آسم آلژیک دوران کودکی باشه که با خشکی شدید پوست همراه هست و در ۱۰-۱۲ سالگی خوب میشه. چون چند تا از پسر دایی هام هم آسم دوران کودکی داشتن. البته قبلاْ که این جوشها کمتر بود دکتر خودش گفت حساسیت به پروتئین شیر هست. حالا امروز می برمش پیش متخصص پوست.

الان چند روز که از پوره های میوه آماده Bledina پوره سیب و آلو به آنیتا می دم که خیلی هم با وجود بدغذایش دوست داره! نگین جون ممنون از راهنماییت

 

پ.ن دخملی بردم دکتر٬ گفت که آلرژی! ولی به مواد غذایی نیست. آلرژی ژنتیکی و ارثیه! شاید تا ۲ سالگی خوب بشه! اما سرما خوردگی٬ استرس و.... باعث تشدید میشه! گفت لیمو شیرین و مرکبات رو بهش ندین و تا ۱ سالگی هم تخم مرغ را شروع نکنین. شربت هیدروکس زین داد چون خارش اذیتش می کنه الههههههههههههههی مادرت فدات بشه که تن کوچیکت نخاره! ۲ تا پماد هم داد که یکیش اصلاْ پیدا نمیشه و باید سفارش داد و یکی دیگه هم داروخانه گفت امروز بیا بگیر. متاسفانه تو پمادش کورتن دار و تن پشمالو دخترم پشمالو تر میشه! دکتر گفت کورتنش کمه ۲ هفته استفاده کن اگه بهتر نشد بیاد قوی ترشو بدم. خدا کنه به همین پماد جواب بده.

اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعد با خودم گفتم خدا یا هزار بار شکرت که سهم دخترک من از این همه بیماری ژنتیکی و مادرزادی همین آلرژی هست!!!

خداوندا برای هر آنچه بر من و خانواده ام ارزانی نمودی و هر آنچه که بنا بر مصلحت دریغ نمودی هزاران بار شکرت



| *| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~برگشتم سر کار~*~*

من امروز برگشتم سر کار!ولی هیچ چیزی برای شروع کار آماده نیست!!!! نه از نظر روحی و نه از نظر محیط کار!!!!!!!!!!!

کلی صبح برام سخت بود خداحافظی از دخترم دارم می میرم از دلتنگی زنگ زدم خونه با هام صحبت نکرد!!!! ولی هر روز مامانم زنگ می زد کلی آغو اوغ می کرد!!! من دلم تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگه همش یاد وقتی میوفتم که نق نق می کرد و من بغلش نمی کردم یا شیر نمی خورد و من با هاش قهر می کردم!!!!!!!!!!!!!! و هزار کوتاهی دیگه!!! مامانی گلم ببخشید!!!

اینم عکس های خانومی که در آتلیه گرفته ولی بدون رتوش.



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 6:12 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~مامان عکاس می شود~*~*

سلام دوست جونا این عکس های آتلیه نیست٬ کار خودمه!!!!

می خوام یک دیوار اتاق آنیتا رو از زمانی که تو شکمم بود عکساشو بزنم بهش هر ماه یک عکس در نتیجه هر ماه آتلیه رفتن برابر می شه با ۱۰۰ تا ۲۰۰ تومان پول که تازه ساعتی هم که وقت می ده ساعت خواب دخملی و کلی بداخلاق و خسته در نتیجه خودم عکاس شدم! این جوری شکار لحظه ها هم می تونم بکنم

لطفاْ نظراتتون رو در مورد هنر نمایی اینجانب اعلام نمایید!

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 6:52 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~اتاق دختر مهربون من!~*~*

تازه گی ها آنیتا خانوم یک اخلاقی که پبدا کردن تو ترافیک می زنن به جیغ می خوان بغل بشن! و این در حالتی که خودم رانندگی می کنم غیر ممکنه! اونم طوری گریه می کنه که نفسش بالا نمی یاد! دفعه اول هراسان ماشین رو پارک کردم و با تاکسی اومدم خونه !

دیروز سر بچه ام خورد به در ماشین و کلی گریه کرد منم تا نشستم تو ماشین شروع کردم به گریه کردن. الهییی بمیرم دختر مهربونم تا دید من دارم گریه می کنم ساکت شد واقعاْ احساس کردم می خواد بگه  مامان چیزی نشده٬ گریه نکن!! و با این کارش بیشتر گریه ام گرفت. الهییییییییییی من قربون دختر مهربونم برم. عاشققققققتم با تمام وجودم!!!!!

اینم عکس های اتاق دختر مهربونم با ۶ ماه تاخیر

اولین کفش و پستونک دخملی

لوستر از هنر های دست مادر عروسه

همه از

پی نوشته: توتی عزیز این تشکچه همونی که تو پست های قبل گفتم می برم با خودم مهمونی برای نی نی ها کوچولو و نی نی های تنبلی مثل دخمل من که قلت نمی زنن خیلی خوبه. توش هم از الیاف لایکو که خیلی ارزونه و هم سبک٬ کم جا و نرم. کاورش هم در میاد و شسته میشه. اون قلبی هم که روش گل دوزی کردم به خاطر اینکه پشت و روی تیشکچه مشخص بشه که از کدوم طرف روی زمین بوده. یک کیف هم براش دوختم که تشکچه راحت لوله میشه و میره توش و حمل و نقلش راحته

 

ابعادش هم ۷۰*۸۰ هست

 



| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط الهه |

 

 


elahehs

الهه

elahehs

http://elahehs.blogfa.com

من و آز و لوبیا

من و آز و لوبیا

من و آز و لوبیا

من 28 سالمه , سال 81 با یک دنیا عشق با آز ( آقای همسر) پیمان بستیم و این عشق مثل یک طناب محکم ما رو به هم وصل کرده و با وجود فراز و نشیب های و طوفانهای زندگی حتی ذره ای از هم دور نشدیم! اینجا از چیزی می نویسم که چند روزه حسابی فکر منو به خودش مشغول کرده!
خدایا به خاطر هر آنچه که به من دادی و ندادی میلیون ها بار متشکرم!
اینو بگم که اسم لوبیا انتخابی آقای همسر

لوبیا کوچولو ما , آنیتا خانوم 9 اردیبهشت 88 در بیمارستان سینا مشهد به دنیا اومد و زندگی مون رو شیرین تر از همیشه کرد

من و آز و لوبیا

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog