تبليغاتX
<Lilypie Theme System : BlogFa --> من و آز و لوبیا
من و آز و لوبیا
*~*~دختر 7 ماهه من ~*~*

خدای منم همینجوری داره می گذره!!!! دخترم 7 ماهش شد!!!!!!!!!!!!! یعنی 5 ماه دیگه 1 سالش میشه؟!!!!

از اول رفته بود تو نخ کیک که چی جورب حمله کنه آخر سر هم حمله کرد و تمام لباسش رو کثیف کرد!

توی این هفته خیلی سریع پیشرفت کرده!!! دیگه کاملاً میشینه طوریکه دیگه حاضر نیست حتی برای تعویض هم بخوابه٬ غلط زدنش هم کلی پیشرفت کرده. برنجش ( دندونش) هم قد کشیده و قابل رویت شد.! دکتر هم بردم خدا را شکر قد و وزنش خوب بود و از نظر رشد مشکلی نداشت فقط یک مشکل جدید که پیش اومده اینه که خانومی دیگه به هیچ طریقی شیر نمی خورن!!! حتی تو خواب!!! با قاشق هم که بهش می دم شیر رو قرقره می کنه!!!!!!! و اگر به زور بدم هم بالا میاره. دکتر یک شیر براش تجویز کرد هرجا رفتم نداشتن!  خیلی از داروخانه ها نمی دونستم چیه! امروز بابایی آنیتا ( بابا جون خودم) قرار بره از داروخانه حلال احمر بگیره.

یک دیوار اتاق دخملی رو از بالا به ترتیب سنش هر ماه یک عکسش رو بزنم تا یک سالگی بزنم بعد اگه حا داشت هر سال عکس سالهای بعدش رو بزنم

فعلاْ که اینجوری شده

سر یک فرصت میام حسابی وراجی می کنم! فعلاً بای  

پ.ن متاسفانه قرار وبلاگی هم با استقبال مواجه نشد! به قول نازنین جونم کسی ما رو دوست نداره!



| *| نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~اولین مروارید دخترم~*~*

دوست جونا نظرتون در مورد یک قرار وبلاگی توی یک محیط سرپوشیده (به علت

 سردی هوا) پنج شنبه ۱۲ آذر چیه؟ خیلی دوست دارم دوست جونام رو ببینم!

اولین مروارید دخترم دیروز ۳۰ آبان نیش زد!!! اونم دو تا با هم ! مثل دو تا دونه برنج!!!! الهی مادر قربون اون برنجات بشه عسلکم! از دیروز کلی ذوق کردم و همش با لیوان بهش آب میدم و میزنم به دندونش که صداش رو بشنوم!!! چه لذتی داری شنیدن تق تق صدای دندونش به لیوان. دیشب براش آش پختم البته آش دندونی بلد نبودم و تنها آشی رو که بلد بودم رو پختم و اوردم سرکار ولی همکارام میگن آش رو باید قبل از دندون در آوردن بپزی تا راحت دندون در بیاره!! ولی من می گم نیت مهم! 

دیروز  دخملی داشت بی بی انیشتین می دید گاو می گفت ماما٬ آنیتا می گفت بابا!!! بابا رو خیلی واضح و کامل می گه. بعضی موقع ها بابا رو اونقدر یواش می گه انگار داره با خودش تمرین می کنه!!! فقط توی گریه هاش می گه ماما! به قول آقای همسر:خوب دختر باباست دیگه!!!!

(البته این عکس مال ۳ هفته پیشه)

آلرژی آنیتا بهتر شده و دیگه اونجوری کهیر نزده ولی فقط کافی یک ثانیه لخت باششه و یا بخوای عوضش کنی کلی خودش رو می خارونه تو حموم که مجبورم یک چیزی رو بدنش بندازم چون اونقدر می خارونه که زخم می کنه! بچه ام براش عادت شد اگه خودش رو نخارونه من و می خارونه!!!

 

آنیتا خانوم در حال مطالعه!!! هر صفحه ای که ورق میزنه یک بار هم دکمه بع بع رو با کف دست خوردنیش میزنه!!!

طی یک اقدام ضربتی بلیط گرفتم و ۳ شنبه میرم تهران اونم به مدت ۱۲ روز!!!! البته به مامانم چیزی نگفتم که کلی سورپرایز بشه!!! دندون درآوردنش رو هم نگفتم که خودش ببینه و بیشتر سورپرایز بشه!!! حالا خدا کنه پشت در نمونم!!!! بیچاره مامانم کلی درخواست که تو رو خدا ۳ روزه بیا شنبه تعطیله! ولی گفتم نه نمیشه من مرخصی ندارم! ولی از اونجاییکه از اداری برام نامه اومده که شما ۳۱ روز مرخصی دراین و فقط ۹ روز به سال آینده منتقل میشه و اگر استفاده نشه می سوزه منم از خدا خواسته سریع درخواست مرخصی دادم اونم ۱۲ روز!! و گفتم چون بچه ام مریض قصد دارم ببرمش تهران دکتر. البته دورغ هم نگفتم واقعاْ قصد داشتم آنیتا رو اگه شده ۱ روز هم ببرمش پیش دکتر تهرانش.ولی مدیر عامل به این شرط موافقت کرد که در صورتیکه که کاری پیش اومد برم دفتر تهران مون! منم گفتم باشه ولی اون وقت مجبورم با دخترم بیام!



| *| نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 8:27 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~دلم خون است!!!~*~*

الهی بمیرم برای دل مادرهایی که بچه مریض دارن

الهی بمیرم برای  فرشته های کوچولویی که بدن کوچولو و ظریفشون با سرنگ سوزن سوزن میشه!

الهی بمیرم برای فرشته های کوچولویی  که درد می کشن!

الهی بمیرم برای فرشته ها کوچولوی بی مادر که از آغوش گرم مادر٬ دست نوازشگر و محبت مادر محروم هستن!

الهی بمیرم برای خانواده هایی که نمی تونن خرج درمان بچه هاشون رو بدن!

 الهی بمیرم برای اون هایی که تنها و غریب هستن!!!!!

دلم خون است! دلم خون است !

آلرژی آنیتا جمعه خیلی شدید شد طوریکه طفلی بچه ام تمام مدت بیقرار بود! تمام شب دستشو گرفتم تو دستم که چنگ نزنه و نخارونه! ولی بازم سینه اش رو زخم کرده بود! الهی بمیرم بچه ام تو خواب گریه می کرد! خارش اذیتش می کرد! کهیر هاش خیلی ناجور بود! هر کاری کردم بهتر نشد! ماست و سدر زدم٬ ختمی٬ شربت هیدروکسیزین٬ دیفن هیدرامین و پماد هیدورکورتیزون ولی هیچکوم فایده نداشت. دیروز به هزار بدبختی از ۲ تا دکتر آلرژی وقت گرفتم اولی دکتر فوق تخصص  آلرژی کودکان بود. تا بدن آنیتا رو دید گفت سرلاک بهش میدین؟ گفتم آره حتی تو شیرش هم می ریزم دکتر فوق تخصص گوارش گفته! گفت من روزی چند تا مریض دارم که به سرلاک آلرژی دارن!!!!! سرلاک به خاطر مواد نگهدارنده خیلی آلرژی زاست! من که بچه ام ۷ سالش حتی خامه ای که ۷ روز هم تاریخ مصرف دراه نمیدم! یک شربت داد و گفت ۵ روز بخوره و ۵ روز صبر کنم بعد از ۱۰ روز بیار تست آلرژی ازش بگیریم باری شیر و تخم مرغ! دکتر بعدی فوق تخصص آلرژی بود و همه سرش قسم می خوردن! دکتر گفت باید تست بشه! الههههههههههههههی بمیرم برای بچه ام که چقدر اذیت شد!!! خانومی که تست می کرد گفت تنها هستین؟ می تونین خودتون دستشو بگرین؟ گفتم آره ولی وقتی فهمیدم میخواد چی کار کنه دیگخه نتونستن جلوی خودم رو بگیرم! اشک های من زود تر از آنیتا در اومد. اولش وقتی با خودکار رو دستش علامت میزاشت فکر کرد بازیه و می خندید! ۱۴ تا ضربدر روی بازوی پاره تنم مساوی شد با ۱۴ تا جراحت تیغ و صدای ناله و گریه دخترکم و هق هق های من! اونقدر حالم منقلب شده بود که خانوم صندلی اورد و گفت همین جا بشین. اون لحظه کلی هم برای مهربان و مهسا عزیزم اشک ریختم که این مدت چی کشیدن! من که از یک تست آلرژی اینجوری منقلب شدم اونا چه حالی شدن!!اونقدر حالم خراب بود که حتی بعد از ۲۰ دقیقه که دکتر دستش رو دید و گفت به چی آلرژی داره اصلاْ نفهمیدم دکتر چی میگه فقط بادام و شیر رو فهمیدم. از کل حرفهاش فقط بعضی حرفهاشو فهمیدم. یک پماد و شربت و لوسیون اوسرین داد. گفت پماد و شربتش گرونه ولی خیل یخوبه منم گفتم آقای دکتر اصلاْ هزینهاش مهم نیست فقط موثر باشه!  که در مجموع ۶۰ هزار تومان پول داروش شد اون موقع گفتم خدایا شکرت ولی اون بیچاره هایی که ندارن چی کار کنن؟ میگن آدم حاضر از نون شبش هم بزنه که خرج درمان بچاه اش رو بده ولی بعضی ها هم همین نان شب رو ندارن چی کار کنن؟! خیلی سخته! دکتر گفت رطوبت خیلی برای آلرژی پوستی خوبه. روزی ۲ تا۳ بار ببرش حمام و بزار تو آب ولی تنش رو با صایون نشور فقط هفته ای یک بار اونم جانسون اصل.

 اومدم تو ماشین به حدی گریه کردم که تا خونه همینجور اشک ریختم! از یک طرف تنهایی عذابم می داد یعنی من بیچاره یک نفر رو ندارم؟!!!  تو مطب دکتر مونده بودم چی رو جابه جا کنم از یک طرف کریر آنیتا ( چون بچه ام اولش خواب وبد دلم نیومد از تو کریر درش بیارم) ساک آنیتا٬ کولمن شیرش٬ کیف خودم! بعد هم که آنیتا بیدار شد باید اونم بغل می کردم! از اونجایی هم که جای پارک نبود کلی ماشین رو دورتر از مطب پارک کردم و کلی راه هم با این همه چیز پیاده اومدیم! از دیشب نی دونم چرا اشکم بند نمیاد تمام روز رو دارم سر کار اشک میریزم!!

 نمی دونم تا حالا شده دیگه با یک اتفاق حتی کوچک احساس کنید که  ظرفیت تحملتون تموم بشه و  لیوان اونقدر پر شده از شدت فشار داره منفجر میشه! من دیروز به اون مرحله رسیدم!!!!

 خدایا بازم میگم شکرت که از این همه بیماریهای مادرزادی و ژنتیکی همین آلرژی نسیب پاره تنه من شد!!!! خدایا هزاران بار شکرت!!

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 7:28 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~عکس عشقولی من و دخملم~*~*

دوست جونا

اینم عکس عشقولی من و دخملم هست! شایان ذکراست که این عکس رو با کمال اعتماد نفس از سر کار رفتم گرفتم. یک دفعه تو آتلیه جو گیر شدم که منم یک عکس با قندولیم بگیرم ( این اسمی که من آنیتا رو صدا میکنم)  برای همین خیلی عتیقه است قیافه ام ولی از یک نظر کاملاْ طبیعی و ساده است برای همین خودم خوشم میاد. این جوگیری از اونجا ناشی شد که داشتم قندولی مثل ژست عکس جلویی می خندوندم که عکاس گفت شما هم یک عکس با هاش اینجوری بگیرین!

پ.ن از دوستان جونایی که برای گذاشتن عکس به صورت خصوصی راهنمایم کردم متشکرم 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~عکس های آتلیه عسلک مامان~*~*

این عکس های مال روزی که دخترم نیم ساله شد! و قبل از زدن واکسن ۶ ماهگیش گرفته شده

از تمام برنامه ریزی هایی که برای اون روز کرده بودم همین عکس به مرحله اجرا رسید!

یک عکس عشقولانه هم من و دختری با هم گرفتیم که بنا به دلایل امنیتی دوست ندارم بزارم اینجا ایکاش بلاگفا هم مثل پرشین بلاگ میشد خصوصی گذاشت که فقط دوست جونام ببینن

 

 

راستی دوست جونا آهنگ کریسدی برگ که شعرش رو پایین نوشتم مال آلبوم Into The Light و اسم آهنگش For Rosanna است. هر کاری کردم که از تو اینترنت لینکش رو بزارم نتونستم ولی باز سعی می کنم. فکر کنم اگه بتونید برین تو یوتیوب تو آدرس زیر می تونید کلیپ اش رو ببنید

http://www.youtube.com/watch?v=Ho3bJxyxQ7E

از اعتصاب غذا آنیتا چیزی نمی گم که هر چی بگم کم گفتم فقط اینو بگم که پریروز به مرحله جنون رسیده بودم!!!! اصلاْ دهنش رو به هیچ عنوان باز نمی کنه! 

پ.ن نمی دونم چرا عکس ها رو اسکن کردم اینقدر رنگشون عوض شده و قرمز شده!!



| *| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~دختر شیرین من بالاخره غلت زد~*~*

Sweet girl of mine  

This song for the baby who changed my life

I’ll never forget when I saw you first

I thought that my heart would burst with the love that I have

As I watch you sleeping in here tonight

and I hear your breathing so soft and light

I can not believe all the things that I feel

When I hold you next to me

It’s the love that I have

Oh, how my heart it is shining with the love that I have

As you are growing from baby to child

I share the wonders that are in your eyes

and I am amazed at the way you change all according to the plan

and the love that I have

and when you are older, you will go away

You’ll see injustice and you’ll see pain

but never forget that I’m always there

Like a shadow by your side…

And you are mine, all of my life

Your are mine, all of my love

You are mine, blood of my blood

You are mine

دختر شیرین من

این ترانه برای کودکیست که زندگیم را دگرگون ساخت

اولین بار که دیدمت را هرگز فراموش نمی کنم

فکر کردم قلبم منفجر خواهد شد از عشقی که در سینه دارم

درحالیکه امشب تو را در خواب تماشا می کنم

و صدای تنفس نرم و سبکت را می شنوم

 نمی توانم هر انچه را که احساس میکنم را باور نمایم٬زمانیکه تو را در آغوش می گیرم

بدلیل عشقی است که در وجودم دارم

آه٬ چقدر دلم روشن است

و همینطور که از طفولیت به کودکی می رسی

شگفتی های دورن چشمانت را با من قسمت می کنی

و از دگرگونیهایت متحیر می شوم که چقدر منظم صورت می گیرد

هنگامی که بزرگتر می شوی از کنارم خواهی رفت

بی عدالتی ها و رنجها را خواهی دید

اما هرگز فراموش نکن که من همه جا حضور دارم

مانند سایه ای در کنارت...

و تو متعلق بخ منی همه زندگی منی

تو مال منی، تمام عشق منی

تو متعلق به منی، خونت از خون من است

تو متعلق به منی

 

 تا حال شده یک آهنگ رو بشنوین و یا یک شعر رو بخونی و احساس کنید از اعماق وجود شما داره صحبت می کنه. شعر بالا رو کریسدی برگ خونده! جالب اینجاست که من قبل از آنیتا چندین بار این آهنگ رو گوش داده بودم ولی پریروز برای اولین بار بعد از به دنیا آمدن آنیتا این اهنگ رو گوش دادم و ناخوداگاه اشکهام سرازیر شد. احساس می کردم این شعر برای من سروده شده! از پریروز تا حالا چند بار این شعر رو با آهنگ رو با ریتم های مختلف برای آنیتا می خونم و  اشکم هر بار سرازیر میشه! برای همین گفتم این شعر رو با ترجمه اش بزارم تو وبلاگ دخملم شاید  مامان های دیگه هم این احساس را داشته باشن!

پنج شنبه (۱۴ آبان) که از سرکار رفتم خونه پرستار آنیتا گفت که دخترکم غلت زده!! اولش که باورم نشد با خودم گفتم چون من روی غلط نزدن انیتا اینقدر حساس بودم اینجوری گفته که من دلم خوش بشه ولی عصر جلوی چشمای خودم غلط زد!!!!

دوست جونا نمی دونین چه احساسی بهم دست داد ! احساس مادر هایی رو داشتم که بچه اشون تو المپیاد اول شدن!!! حالا من خودم یک عمر اینجور مادر ها رو مسخره می کردم که اینقدر روی کوچکترین کار بچه اشون حساس هستن و پز می دن!!!!!!!! ولی چه میشه کرد ! با یک سرعتی بغلش کردم و قربون صدقه اش رفتم که طفلی بچه ام ترسید! و دیگه این کارو تکرارا نکرد!!!

 دخترم اولین کلمه زندگیش بابا روز دوشنبه ۱۱ آبان گفت. حالا نمی دونم این تصور من و همسری بود یا واقعاْ درست شنیدیم! آقای همسر داشت با آنیتا بازی کرد و داشت از اتاق می رفت بیرون که آنیتا برگشت و به باباش نگاه کرد و گفت بابا ولی این کارش هم مثل غلط زدنش دیگه تکرار نشد

 

 



| *| نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~دخترکم نیم سالش شد!!!!!!~*~*

 

عشق مامان در لحظه ای که شش ماه شد - ۹/۸/۸۸ ساعت ۳:۲۵ . ( دوست جونا می بینین که چقدر دخملی لاغر شده!)

دخترم

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر٬

رونقی دیگر هست! 

شش ماه با عشق تو نفس کشیدم شش ماه با نگاه تو٬ با بوی تو مست شدم٬ شش ماه با  کوچکترین مشکل و ناراحتی تو  نگران و مشوش شدم٬ شش ماه با لبخند تو به اوج لذت رسیدم٬ شش ماه هر لحظه با تو بودن مثل بودن در بهشت است ! شش ماه هر روز عاشق تر از روز پیشم!!!! دخترم  بهترین ها را فقط و فقط برای تو می خواهم!!!!!! 

عسل دل مامان٬ شش ماهگیت مبارک!!!!

با وجود اینکه سرم خیلی شلوغ بود ولی دلم نیومد که روز که شش ماه شدی آتلیه نبرمت! چون همون روز باید واکسن میزدی٬ و مامان هم باید برای بانک بند ناف آزمایش می داد! و آتلیه هم باید قبل از واکسن میرفتی برای همین از سرکارم مرخصی گرفتم تا بتونیم بریم و عکس بگیریم.

خدا رو شکر ایندفعه بعد از واکسن به شدت دفعه های قبل خیلی اذیت نشدی!

دوست جونا نمی دونم چرا این دخملی خوب وزن نمی گیره. وزن شش ماهگیش ۷۷۵۰ بود!!! خیلی بد غذا می خوره! از دست پرستارش هم خیلی عصبانیم بدون هماهنگی با من براش سوپ درست کرده حالا سوپ اشکالی نداره ولی اونقدر شور بود که نگو!!!! حالا خانوم با یک بار نمک خوردن اونم در حد شور حالا غذا بدون نمک نمیخوره!!! موندم باهاش چی کار کنم!

( عکس بالا قدیمی مال وقتی که رفتیم شهمیرزاد)



| *| نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~شانس گند من~*~*

این پست بنا به دلایلی حذف شد!

چه می دونم فکر کنم وقتی شانس تقسیم می کردن من تو د.س.ت.ش.و.ی.ی گیر کرده بودم!!!

من آدم بدجنسی نیستم ٬ نه اینکه از فوتش ناراحت نشده باشم ولی واقعاْ دلم می سوزه!طفلی بچه ام هر وقت خواستم براش مهونی بگیرم اینجوری شد!!! به منم حق بدین!

پ.ن

اینم تمبر شخصی آنیتا خانوم



| *| نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~مهمونی نیم سالگی دخترم~*~*

از اونجایی که به علت فوت پدرشوهرم برای به دنیا اومدن آنیتا مهمونی نگرفتم قصد دارم برای تولد نیم سالگیش تولد بگیرم. این چند روز درگیر تدارک مهمونی هستم.  البته به علت اینکه ۸/۸/۸۸ و تولد امام رضاهست برای هر چیزی باید کلی این و اون ور برم چون همه می گن اون موقع وقت نداریم.سفارش کیک، تغییر دکوراسیون خونه ( تا فضا بازتر بشه)٬ کرایه صندلی( جالب از یک هفته قبل هر جا برای صندلی رفتم می گن اصلاْ هیچی نداریم!!!)٬ رزرو آتلیه ( البته اگر موفق بشم چون اونا هم وقت ندارم)و...

دیروز رفتم پست و از عکس پاسپورتش دادم براش تمبر یادگاری درست کنن و یکی از عکس های آتلیه اش رو دادم در سایز کوچیک چاپ کردن  که به مهمون ها یادگاری بدم.

خدا کنه مامانم اینا بلیط پیدا کنن و بتونن بیان البته بلیط رفت پیدا کردن ولی بلیط برگشت ندارن!

حساسیت آنیتا خدا رو شکر خیلی بهتر شده. ۵شنبه می خواستم گوش دخملی رو سوراخ کنم اما از سر کار رفتم خونه دیدم باز تمام زیر گلوش ریخته بیرون و طفلی بچه ام یک گوشش ۲ برابر شده بود ! و طفلی هی گوشش رو می کشید و گریه می کرد! یکی از فامیل هامون که دکتر گفت پماد کورتن استفاده نکن چون پوست رو تیره میکنه و مثل لک میشه! البته ختمی مثل آب روی آتیشه از وقتی بهش ختمی می دم و گل های ختمی رو روی پوستش می مالم و موز عصرانه اش رو هم قطع کردم کلی خدا رو شکر بهتر شده!

پ.ن شدیداْ به این فکر افتادم که گوشهای آنیتا رو سوراخ کنم اما به خاطر حساسیتش می ترسم. البته امروز وقت گرفتم از دکتر  و با پرستار آنیتا هم هماهنگ کردم که بیاد با من چون تنهایی نمی تونم ولی معلوم نیست که برم یا نه

 

پ.ن بالاخره طی یک اقدام ضربتی رفتم و گوش دخملی رو سوراخ کردم! جالبه وقتی شلیک کرد اصلاْ نفهمید و همینجوری نگاه می کرد ولی وقتی خواست پشت گوشواره رو ببنده گریه افتاد ولی بعدش کلی خوشحالی کرد الهی مامان قربون اون گوشت بشه جیگره مامان

راستی دوست جونا لطفاْ پیشنهاد بدین که چی کار کنم که گوش دخملم چرک نکنه



| *| نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط الهه |
*~*~دخترم روزت مبارک~*~*

دختر گلم روزت مببببببببببببارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

                                                   

تقدیم به تک گوهر دنيای  زندگیمون             

آنیتا عزیز

دخترم با تو سخن مي گويم

                         گوش کن با تو سخن ميگويم

زندگی در نگهم گلزاريست، و تو با قامت چون نيلوفر، شاخه پر گل اين گلزاری

 من در اندام تو يک خرمن گل ميبينم، گل گيسو گل لبها گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان ديدم گل عفت، گل صد رنگ اميد، گل فردای اميد، گل فردای سپيد

مي خرامی و تو را مينگرم

    چشم تو آينه ی روشن دنيای من است

           تو همان خرد نهالی که چنين باليدی؟

                   راست چون شاخه ی سرسبز، برومند شدی!

                                                     همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی!

    تو گل شادابی، ای گل صد پر من، با تو در پرده سخن ميگويم، عشق ديدار تو بر گردن من زنجير است  و تو چون قطعه الماس درشتی کمياب، گردن آويز اين زنجيری، تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب، برخود ازرنج بپيچم همه روز، ديده از خواب بپوشم همه شام

دخترم گوهر من

                                   تو  تک گوهر دنيای منی

                                                                     دخترم ای همه هستی من

تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی، تو گلی دسته گلی، صد رنگی. تو يکی گوهر تابنده بی مانندی، ای سرا پا الماس.قدر خود را بشناس.قدر خود را بشناس

                                                                                                                                                                                                                  

کسی که همیشه و در همه حال قلبش برایت عاشقانه می تپد

                       

                                                                                 مامان

 

پ.ن این عکس را برای پاسپورت دخملی گرفتم



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط الهه |

 

 


elahehs

الهه

elahehs

http://elahehs.blogfa.com

من و آز و لوبیا

من و آز و لوبیا

من و آز و لوبیا

من 28 سالمه , سال 81 با یک دنیا عشق با آز ( آقای همسر) پیمان بستیم و این عشق مثل یک طناب محکم ما رو به هم وصل کرده و با وجود فراز و نشیب های و طوفانهای زندگی حتی ذره ای از هم دور نشدیم! اینجا از چیزی می نویسم که چند روزه حسابی فکر منو به خودش مشغول کرده!
خدایا به خاطر هر آنچه که به من دادی و ندادی میلیون ها بار متشکرم!
اینو بگم که اسم لوبیا انتخابی آقای همسر

لوبیا کوچولو ما , آنیتا خانوم 9 اردیبهشت 88 در بیمارستان سینا مشهد توسط دکتر سید مهدی مهدوی مهربون به دنیا اومد و زندگی مون رو شیرین تر از همیشه کرد

من و آز و لوبیا

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog