تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers من و آز و لوبیا
























من و آز و لوبیا

تو زن شدی .. نه برای در حسرت ماندن یک بوسه ،

برای خلق بوسه ای از جنس آرامش ...

تو زن نشدی که همخواب آدمهای بیخواب شوی ... تو

زن شدی که برای خواب کسی رویا شوی

 
تو زن نشدی که در تنهاییت حسرت آغوشی

 عاشقانه را داشته باشی ، زن شدی تا آغوشی در

تنهایی عشقت باشی

درود بر مادرم که با ذره ذره وجودم عاشقانه

می پرستمش و آغوشش برایم تکیه ای از بهشت

است و لبخندش برایم لبخندیست از جانب پروردگار!



و درود بر همه شما نازنین زنان آزاده و مادران عاشق


روزتان مبارک
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط الهه|

امروز 9 اردیبهشت 1391 ساعت 3:25 دقیقه بعد از ظهر توت فرنگی خوشمزه ما، همه چیز مامان و باباش 3 ساله میشه!!!! اصلآً باور نکردیه که 3 سال گذشته!!

دختر همه چیز تمام مامان اگر بدونی چقدر عاشقتم و می پرستمت چون تو بزرگترین نشانه خدایی برای من!

برای ثانیه ثانیه این 1095 روز خداوند مهربانم رو با هر دم و بازدم شاکرم!!

پنج شنبه تولدش رو گرفتیم ولی امروز که روز تولدش می خوام براش تو کلاس زبانش تولد بگیرم.

دختر مامان حسابی کیف کرد از تولد اما از اول تولد می گفت مامان می تونم کادوهامو باز کنم و موقع باز کردن کادو ها هم هر بچه ای دست میزد به کادوها چنان الم شنگه ای راه می نداخت که بیا و ببین!

شب ساعت 2 از خستگی روی تخت خوابیده بود بهش گفتم مامان بهت خوش گذشت نای حرف زدن نداشت فقط سرش رو تکون داد و چشماشو بست! گفتم دوست داری برات بازم تولد بگیرم؟ یکدفعه چشماشو باز کزد و نیششش تا بنا گوش باز شد!


خیلی ها با من دعوا کردن که چرا برای یک تولد این قدر خودت را به زحمت انداختی ولی نمی دونم چرا درک نمی کنن که من  دونه دونه این چیزها را با عشق و با تمام وجودم درست کردم و واقعاً لذت بردم حتی از بیدار خوابی های این مدت ولی با این حرف ها خستیگی تو تنم موند!!! امیدوارم دخترم وقتی بزرگ شد از دیدین عکس های تولدش لذت ببر و بدونه که من عاشقانه این رو برای تولدش درست کردم!

کارت دعوت

خوشمزه ترین توت فرنگی دنیا


کیت کت

مربا توت فرنگی که به عنوان تشکر به مهمون ها دادیم

وسایل پذیرایی چای و نوشیدنی گرم

توی توت فرنگی ها فال حافظ با شکلات بود

در حال بریدن کیک

بعد از اینکه کیک رو برید یکدفعه رفت وسط شروع کرد با چاقو رقصیدن اونم چه رقصی مونده بودم این رقص با چاقو رو از کجا یاد گرفته چون از توی این 2 سال اخیر یک بار فقط عروسی رفته اونم پارسال!

کیک تولد



نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط الهه|

سلام دوستای گلم با پوزش فراوان سال نو همگی با تاخییر مبارک

خیلی سعی کردم روز آخری بیام تو وبلاگ های دوستای گلم تبریک بگم یا حداقل یک پست تبریک اینجا بزارم ولی متاسفانه نشد!

دوستای گلم سالی سرشار از شادی، موفقیت و عشق براتون آرزومندم.

سرم به شدت شلوغ! سر کار کلی کار درام بعد هم که میرم خونه درگیر کار خونه ، کارهای خونه جدید، کارهای آنیتا خانوم هستم.  از 10 شب تا 2-3 صبح هم  درگیر کارهای تولد و به قول آنیتادر حال درست کردن کار دستی!!!

تعطیلات عید هم که این همه منتظرش بودیم به سرعت برق و باد گذشت از الان چشم می کشم برای تعطیلات عید سال دیگه!!!

به دلیل علاقه شدید آنیتا خانوم به امر عکاسی مدتی هست که دوربین به بایگانی سپرده شده!!!البته فقط دوست داره از بقیه عکس بگیره و وقتی می خوام ازش عکس بگیرم یا اخم میکنه یا پشتش می کنه یا با دست صورتش رو می گیره!!به همین دلیل هیچ عکسی ندارم که در حال حاضر بزارم. عکس آتلیه اش رو که برای کارت دعوت تولدش گرفتم بعدا میزام. 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط الهه|

دیروز تو ماشین نشستیم داریم میریم کلاس زبان و با هم درس هاشو مرور می کنیم!! یک دفعه آنیتا خانوم یک چیزی میگه که من فکر می کنم اشتباه شنیدم ازش می پرسم چی مامان؟!!!!!!!!!! اگه شما یک همچنین چیزی از یک بچه 2 سال و 9 ماه بشنوین فکر می کنین درست شندید؟! خانوم دوباره تکرار می کنن

-گفتم راستی مامان طلا رو بگو گرون شده!!!!

و من مجدداً می گم

- کلاغ چی شده؟؟؟؟

و این بار خانوم بلند تر می گه

- طلا نه کلاغ، گرون شده!!!!!!

ببینید آش چقدر شور شده که یک بچه توی این سن هم درگیر مسائل اقتصادی روز میشه!!!!!!

من که خودم تا همین چند سال پیش قیمت طلا رو نمی دونستم!!!

اونقدر حرف های قلمبه و سلمبه می زنه که بعضی موقع ها می خوام درست قورتش بدم!

تازگی ها هر وقت کار دستم دراه صدام میزنه مامان زیبام!!

پ.ن می خواستم امسال یک تولد ساده براش بگیرم به خاطر اینکه توی این خونه دست و پام خیلی تنگه ولی هر کار می کنم می بینم نمی تونم !!! برای همین دست به کار شدم. فعلاً در حال دوخت و دوز هستم.

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط الهه|

اینو اینجا ثبت می کنم که دیگه هیچ وقت چیز غیر علمی و واقعی رو برای قانع کردن بچه نگم!!!

دارم نعناع پاک می کنم، هی آنیتا میاد دست میزنه منم کمک کنم!

می گم مامان دست نزن دستات آلوده میشه می زنی به دهنت مریض میشی

گوش نمی ده

می خوام بترسونمش که دیگه دست نزنه!

می گم مامان جون دست میزنی دستات رو می کنی تو دهنت از دهنت مو در میاد ها! ( خیلی از مو بدش میاد!)

بر میگرده یک نگاه عاقل اندر صفی بهم می کنه میگه: مامان جون مگه من تو حلقم مو دارم که به خواد از دهنم مو در باید!!!!

من: مامان حلقت کجاست؟!!!!!!!!!

آنتیا به گلوش اشاره میکنه می گه مامان حلقم دیگه!!!

و من تا چند ساعت!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 7:55 قبل از ظهر توسط الهه|

دوست های گلم کسی می دونه برای گرفتن مجوز آموزشگاه زبان چطوری و از کجا باید اقدام کرد؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط الهه|

بعد از چند ماه ما تونستیم دوربین رو از ترس آنیتا خانوم در بیاریم! اونم دیدیم خانوم جلوی تلویزیون بیهوش شده و جالب اینجا بود با چشم باز خوابیده و خر و پف هم می کرد! اگه صدای خر و فش نبود فکر می کردم داره تلویزیون می بینه!

همین اتفاق الان چند ورز که جلوی در کلاس زبان تکرار میشه! یعنی بیچاره پرستار خانوم از ساعت ۱ میزارتش تو تختش و به قول خودش از روز به دنیا اومدن دخترش تا همین دیروز رو برای آنیتا خانوم تعریف میکنه که دیگه خود پرستارش گیج میشه ولی خانوم خوابشون نمی بره! ساعت ۴ که میریم کلاس تا میرسیم دم کلاس خر و پف اش هوا میشه و حالا جدا از اینکه دلم نمی ید بیدارش کنم ٬خود خانوم هم با توپ هم بزنی بیدار نمیشه نتیجه اینکه ما این همه راه رو بر می گردیم و فقط ۲ ساعت وقت و چند لیتر بنزین ۷۰۰ تومانی رو هدر  و یک بعد از ظهر رو از دست میدیم!!!!!

کلی عکس از تابستون تو دوربین مونده بود! اینم یکی از اون عکس ها که فکر کنم مال خرداد ماه باشه!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط الهه|

دخترکم اون قدر بزرگ شده که اصلاً فکر نمی کنم فقط ۲ سال و نیمه اش باشه!

دخترکم الان ۱۰ روز که برای ج*ی*ش از پاتی استفاده می کنه! خودش رو می شوره... خشک می کنه ( به قول خوش wipe your botee ( bottom)  و بعد دستمالش رو میندازه سطل اشغال و بعد دستهاش به قول خودش wash می کنه میاد بیرون شورت و شلوارش ور می پوشه. تمام این مراحل رو از بر طبق همون سی دی potty training  که براش از عماد شاپ خریدم انجام میده البته با نظارت کامل خودم انجام میده! فقط هنوز توی پ*ی پ*ی کردن مشکل داره و خودش میگخ مامان پوشکم کن! و بلافاصله هم میگه بشورم! تو خواب هم گوش شیطون کر اصلاً خودش رو خیس نمی کنه اگر ج*ی*ش داشته باشه بیدارم می کنه و جالب اینجاست که چشماشو باز نمی کنه!!!!

تا کاری می کنه من عصبانی میشم می گه مامان جون معذرت می خوام!! خیلی دوست دارم... نوکرتم! (من موندم این نوکرتم رو از کجا یاد گرفته!)

هر کاری می کنم می گه مامان جون بزار تمتت (کمک) بکنم!

می خوایم از پله ها بیایم بالا میگه بیا بغلت کنم خسته نشی!!!! میاد بغلم محکم بغلم می کنه میگه من مواظبتم نیوفتی!!!

دیروز براش ماکارونی درست کردم داره می خوره میگه مامان بیا ماکارونی بخور خیلی خومش زست (خوشمزه) من درست کردم!

میگم : مامان چی جوری درست کردی

می گه: یکم نمک ریختم ... فلفل زیاد نریختم تند نیست بخور ... خومش زست

 

چند روز پیش زنگ زدیم به خواهر آز گوشی رو گرفته می گه عمه سایا (سارا) می خوام با برنا صحبت کنم( پسر عمه اش که 9 ماه از خودش بزرگتره) . برنا گوشی رو برداشته به آنیتا می گه hi آنیتا خانوم هم میزنه اون کانال می گن: hello Borna... how are you?

از اون ور مامان جون می گه برنا به آنیتا بگو I love you! برنا هم گفت:I love you

بعد آنیتا خانوم می گه: نه اشتباه گفتی باید بگی I`m fine thank you  و من و آز

بارون داره میاد به خاله ام می گه خاله بیا raining.. raining

میریم حمام رو سرش آب میریزم می گه مامان من اصن (اصلاً) از این شوخی خوشم نمی یاد!

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط الهه|

پ.ن دوستای گلی که پرسیده بودن چی جوری می خوام با مادر شوهر زندگی کنم باید بگم که متاسفانه مادر شوهرم نیستن و برگشتن به کشوری  که زندگی می کنن و به خاطر اقامتشون حداقل تا سال دیگه نمی تونن برگردن و ما مثل اسرائیلی ها در نبودشون خونه رو تصاحب کردیم! البته هر چند که اگر بودن هم کاری به کار من نداشتن!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط الهه|

موقعیت اول:

در حال پارک یک راننده بی تربیت بدون توجه به راهنما من سریع جای پارک، پارک می کنه! و من کلی عصبانی شدم

آنیتا: مامان جون چرا عصبی هستی؟ ( عصبانی)

من: مامان این آقا بی ادبه رفت جای من پارک کرد.

آنیتا: یعنی نزاشت تو پارک کنی مامان جون؟

من: نه مامان

آنیتا: اشکال نداره مامان جون عصبی نباش من دوستت دارم

و این برای من یعنی بی خیال جای پارک و هر موضوع ناراحت کننده دیگه حتی خیلی خیلی بزرگتر از یک جای پارک چون من عشق کوچولوی رو در کنارم دارم که عاشقانه می پرستمش


موقعیت دوم:

صبح جمعه

من: آنیتا مامان بیا ناخن هاتو بگیرم

آنیتا: نه مامان جون زحمت نکشید.

بعد از گرفتن ناخن ها دخترم بوسم میکنه و میگه: مامان جون مرسی که ناخن مو گرفتی

و این برای من یعنی تمام پاداش های دنیا


موقعیت  سوم

معلم کلاس زبان آنیتا به علت اینکه دستش عمل کرده دیگه نمی اد و معلم جدید میاد

آنیتا: مامان مصی جون ( به قول خودش همون تیچرش) دستش عمل کرده نمی یاد تیچر دیگه میاد.

من: مامان جون دعا کن زودتر دست مصی جون خوب بشه برگرده

آنیتا: خدا جون مرسی که مصی جون به من دادی! ( چون من هر وقت آنیتا رو بغل می کنم میگم خدا جون مرسی که آنیتا رو به من دادی دخترکم فکر میکنه این  دعا ست ! )


 موقعیت چهارم

من: آنیتا مامان بیا نهار بخور

آنیتا: نه مامان جون زحمت نکشین میل ندارم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط الهه|


آخرين مطالب
» روز مادر مبارک!
» توت فرنگی خوشمزه مامان و بابا 3 ساله شد!!!!
» سال نو با تاخییر مبارک
» یک کلام از مادر عروس!
» !!!!!
»
» عکس
» دختر 2 سال و نیمه مامان
» پی نوشته اسباب کشی
» دختر مهربون من
Design By : Pars Skin