Sweet girl of mine
This song for the baby who changed my life
I’ll never forget when I saw you first
I thought that my heart would burst with the love that I have
As I watch you sleeping in here tonight
and I hear your breathing so soft and light
I can not believe all the things that I feel
When I hold you next to me
It’s the love that I have
Oh, how my heart it is shining with the love that I have
As you are growing from baby to child
I share the wonders that are in your eyes
and I am amazed at the way you change all according to the plan
and the love that I have
and when you are older, you will go away
You’ll see injustice and you’ll see pain
but never forget that I’m always there
Like a shadow by your side…
And you are mine, all of my life
Your are mine, all of my love
You are mine, blood of my blood
You are mine
دختر شیرین من
این ترانه برای کودکیست که زندگیم را دگرگون ساخت
اولین بار که دیدمت را هرگز فراموش نمی کنم
فکر کردم قلبم منفجر خواهد شد از عشقی که در سینه دارم
درحالیکه امشب تو را در خواب تماشا می کنم
و صدای تنفس نرم و سبکت را می شنوم
نمی توانم هر انچه را که احساس میکنم را باور نمایم٬زمانیکه تو را در آغوش می گیرم
بدلیل عشقی است که در وجودم دارم
آه٬ چقدر دلم روشن است
و همینطور که از طفولیت به کودکی می رسی
شگفتی های دورن چشمانت را با من قسمت می کنی
و از دگرگونیهایت متحیر می شوم که چقدر منظم صورت می گیرد
هنگامی که بزرگتر می شوی از کنارم خواهی رفت
بی عدالتی ها و رنجها را خواهی دید
اما هرگز فراموش نکن که من همه جا حضور دارم
مانند سایه ای در کنارت...
و تو متعلق بخ منی همه زندگی منی
تو مال منی، تمام عشق منی
تو متعلق به منی، خونت از خون من است
تو متعلق به منی
تا حال شده یک آهنگ رو بشنوین و یا یک شعر رو بخونی و احساس کنید از اعماق وجود شما داره صحبت می کنه. شعر بالا رو کریسدی برگ خونده! جالب اینجاست که من قبل از آنیتا چندین بار این آهنگ رو گوش داده بودم ولی پریروز برای اولین بار بعد از به دنیا آمدن آنیتا این اهنگ رو گوش دادم و ناخوداگاه اشکهام سرازیر شد. احساس می کردم این شعر برای من سروده شده! از پریروز تا حالا چند بار این شعر رو با آهنگ رو با ریتم های مختلف برای آنیتا می خونم و اشکم هر بار سرازیر میشه! برای همین گفتم این شعر رو با ترجمه اش بزارم تو وبلاگ دخملم شاید مامان های دیگه هم این احساس را داشته باشن!
پنج شنبه (۱۴ آبان) که از سرکار رفتم خونه پرستار آنیتا گفت که دخترکم غلت زده!! اولش که باورم نشد با خودم گفتم چون من روی غلط نزدن انیتا اینقدر حساس بودم اینجوری گفته که من دلم خوش بشه ولی عصر جلوی چشمای خودم غلط زد!!!!
دوست جونا نمی دونین چه احساسی بهم دست داد ! احساس مادر هایی رو داشتم که بچه اشون تو المپیاد اول شدن!!! حالا من خودم یک عمر اینجور مادر ها رو مسخره می کردم که اینقدر روی کوچکترین کار بچه اشون حساس هستن و پز می دن!!!!!!!! ولی چه میشه کرد !
با یک سرعتی بغلش کردم و قربون صدقه اش رفتم که طفلی بچه ام ترسید! و دیگه این کارو تکرارا نکرد!!!
دخترم اولین کلمه زندگیش بابا روز دوشنبه ۱۱ آبان گفت. حالا نمی دونم این تصور من و همسری بود یا واقعاْ درست شنیدیم! آقای همسر داشت با آنیتا بازی کرد و داشت از اتاق می رفت بیرون که آنیتا برگشت و به باباش نگاه کرد و گفت بابا ولی این کارش هم مثل غلط زدنش دیگه تکرار نشد